رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دهم

[ad_1]

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دهم”

به چهره زن دقت کردم زيبا وکم سن انگار ربطي به مرد خونه نداشت پرسشگرانه به علي چشم دوختم
_مينا خانم همسرحاج اقان تازه عروسن
شاخام داشت درميومد مرد ميانسال يا به قول علي حاج اقا ازهردوپا فلج بودواين تازه عروس،به اين زيبايي رودراختيار داشت
مينا با لبخند وارد شد
حاج اقا
_عزيزم زحمت نکش
مينا_نه کاري نميکنم شما داروهاتوخوردي ؟
_اره خوردم
علي نگاهي به حاج اقا وسپس من انداخت وگفت
_پاهاتون چطورن
_ديگه ياري نميکنه
_ليلي حاج اقا ترجنگ اينطوري شدن
دوزاريم افتاد ازدستش عصباني شدم انگار خوشش ميومد اذيتم کنه که چي که منو اورده بود اينجا ميخواست درس عبرت بگيرم از زن حاج اقا که پاش مونده با ناراحتي نگاهش کردم خود خواه تراز تو نديدم علي اينو تودلم گفتم وبه اشپزخونه رفتم

حرص تمام وجودمو گرفته بوداخه بگو خودخواه سنگدل خب تونره خب توهدفتو بزارکنار که من به اين روزنيفتم به جاي،اينکه زندگي مردمو برام نمايش بدي ازين زندکي ها که هرروز تلويزيون نشون ميده وخودم ازبرم کاش حاج اقا نبود تا حسابي خودم حرفاموميزدم
مينا مشغول ريختن چايي بود چادرسرش نبود موهاي يک دست وبلند اندام و ظريف دخترانه اش قطعا دل هرپسري رو زيروروميکرد اما چرا حاج اقا تودلم گفتم خب معلومه قبلش نامزد بودن ومينا هم پاي تعهدش وايساده
_کمک.نميخواين
_نه عزيزم چرابلند شدي
_همينطوري
مينا لبخند شيطنت اميزي زدوگفت
_من عا ت دارم هرکي مياد همين قدرچهره اش پرعلامت سوال ميشه
هوش هم به ديگر خصلتاش اضافه کردم
چادروشالشو سرکردوگفت
_برم چايي مرداروبدم الان ميام از اشپرخانه بيرون رفت وچايي روجلوي علي وحاج اقا گذاشت ودوباره برگشت
نگاه.پراز کنجکاويموبهش دوختم
_چرا به نامزديتون ادامه دادين؟شما دختر وفاداري هستي؟
_کدوم نامزدي
_نامزدي قبل از مجروح شدنش
مينا خنديدوگفت
_اونموقع من نميشناختمش بعد از جانباز شدنش ازدواج کرديم
شوکه نگاهش کردم نميفهميدم چي ميگه يه مردي که ده سال بزرگتر باشه وبااين وضعيت !!!مينا متوجه حالم شد
_عشقه ديگه نميشه کاريش کرد
_اخه……
_حتماميگي عاشق چيش شدم؟عاشق فکرش مرامش ومعرفتش عاشق درکي که داره هيچ کس به اندازه محسن نميتونه حال منو.خوب کنه اينا کافي نيست؟؟ ازدواج يعني که احساس ارامش کني کناريه نفر فقظ همين باشه بسه نه پول نه تيپ نه قيافه هيچ کدوم ارامش نميشه من کنار محسن ارومم درست مثه دريا ميمونه
_منم کنارعلي ارومم ولي اخه شرايطش چي دوتاپايي که.نداره
_منکه دارم يه پامو ميدم به اون دونفربايد هموکامل کنن من ومحسن همديگر وکامل کرديم من دست وپاشم اونم احساس امنيت من خنده شيطنت اميري کردوگفت:اسمت ليلي؟!؟؟
محو حرفاش شدم باورم نميشد يه دختر تواون سن وسال واينطوري فکرکردن
لبخندزدموگفتم
_اره
_معشوقه ي مجنون ؟درست؟مواظب عشق بين خودتومجنون باش هيچ دوري،اي نميتونه عشق وازتون بگيره هواي خودتونو داشته باشيد
محسن فرمانده عمليات بوده اين يه افتخاره براي،من علي اقاهم براي توافتخاره مگه نه؟وقتي دوستش داري حتي راه رفتنشم برات ميشه افتخار
خنديدموگفتم
_راه رفتن؟؟!
_اره ولي فکر نکن محسن اين افتخارونداره ها ماهرروز با ويلچيرپياده ميريم حرم
ياد غرغرکردنم افتادم سرپياده روي واي علي چه قدرتوباهوشي کاري کردي که حرفاي ميناروتجربه کنم پس هوشتم برام افتخاره.خودم از حرفم خنده گرفت
_به چي ميخندي
_به زيرکي علي
ميناهم خنديدودوباره چادرشو سرکرد
_برم چاييشو بدم اخه فقط ازدست من ميخوره

منم پشت سرمينا به پذيرايي رفتم علي،بالبخند نگاهم ميکرد ديگه ازش عصبي،نبودم کنارش نشستم وبه مينا خيره شدم مثله پروانه دور محسن ميچرخيد نميدونم چرا توي اون خونه قديمي وکوچک انقدرانرژي مثبت وجود داشت کم کم داشت اشک توچشمام جمع ميشد نگاهم وبه علي دوختم علي هم سخت درفکر بود انگار داشت هردومون وجاي مبنا ومحسن تصور ميکرد
ميناکه ديد جمع بدجورسنگينه روبه علي گفت
_برم عکساي اقا محسن وبيارم
_اره حتما
بعد از ديدن عکساي قبل ازمجروحيت محسن به مينا حق دادم عاشق بشه تولباس فرماندهي ابهتي عجيب توچهره اش بود مينا هم باعشق هرعکس وبا دقت نگاه ميکرد انگار که براي اولين بارميديدشون.عشق براي مينا فقط محسن بودوبس محسن بدون دوتا پا يا فرمانده انگارفرقي براش نداشت کاش منم ياد ميگر
برخلاف اصرارميناومحسن نهار را انجا نمانديم وبه ظرف خونه به راه افتاديم
توراه موقع پياده روي بين هردومون سکوت سنگيني برقراربود هردومشغول بررسي وحلاجي اتفاقات اونروزبوديم
درب ابي رنگ خونه به ماخبررسيدن داد وتازه اونموقع بود که فهميديم چه قدر غرق شديم
علي خنده اي بلنذکردوگفت
_خوبه گم نشديم ميگم ماهم مثله کفتراي جلديم توفکرم باشيم مسيرودرست ميرسم
_اره منم اصلا نفهميدم کي رسيديم.بي بريم تو
_نه ديگه بهتره برم
_نه بيا باهات حرف دارم

علي قبول کردوبا گفتن يالا وارد شد جالب بود هيچ کس درخانه نبودوسروصدايي به گوش نميرسيد علي،باتعجب گفت
_مثله اينکه نيستن
_اره اميرعباس وباباسرکارن مامانم اختمالا رفته خريد بيا تو
مقداري غذا گرم کردم واولين سفره ي دونفرمونو چيدم علي با اشتياق نشست وبا نگاهي به سفره سرمو بوسيد انگار.هنوزم بينمو يه دنيا حرمت بود چون براي،بوسيدن يا سرمويا لپم ونشونه ميگرفت احتمالا از من ميترسيد که هميشه ازش دور ميشدم اما انروز ته دلم اروم بود انگار به کمي فرق کردم شايدم علي تيروبه هدف،زده بود چون اينذفعه دلم واقعا وجودشو ميحواست ووقتي،نگاهش ميکرددم دلم پرميکشيد براي اغوشش…هه شايدم ميخواستم اداي مينارودرارم اما نه اين ادا نبود دل من واقعا اتيش گرفته بود
دقيق مثه روزاي عاشقي بااين تفاوت که ايندفعه ماله خود خودم بود
_چرا نميخوري.
اصلم حواسم نبود که نگاهم روي قفسه ي سينش ثابت مونده علي نگاهي به خودش انداخت ولبخند مرموزانه اي زد سريع چشم برداشتمو مشغول غذا خوردن شدم از هولم دوتا قاشق پرکردم تو دهنم که پريد توگلوم
علي سراسيمه ليوان ابو پرکردومحکم به پشتم ضربه زد ولي انگار اين نفس بالا نميومد چندباري اينکاروباشدت تکرار کرد تا بالاخره نفسم برگشت
بيحال وبي رمق شدم دوباره چند ليوان اب خوردم گلوم به شدت ميسوخت

علي_حالت خوبه
صداش انگار خيلي نزديک بود تازه موقعيتمو فهميدم تواغوشش بودم دست علي همچنان روي پشتم مانده بود دستشو برداشتو دورم حلقه کرد
سربلند کردم نگاهمون بهم گره خورد يه جوري که انگابراي اولين بار بود ميديدمش .نميدونم جم شده بود واي مينا خدابگم چيکارت کنه چه کردي که اين دل من باديدمش اتيش ميگيره
دوباره سرموبلند کردم هنوز داشت نگاهم ميکرد تواغوشش احساس امنيت داشتم ونميخواستم بلند شم نگاهمو به سفره پهن شده انداختم ميلي به غذا نداشتم فقظ دلم يه چيز ميخواست اونم اغوش ابدي علي…
نگاهشو ازچشمام گرفت وبه لب هام دوخت…قلبم به شدت ميکوبيد نگاه منم رولبهاش ثابت موند سرشو اورد جلوونزديک صورتم کرد شدت تپش قبلم انگاررسيد به هزار……… صداي درب خونه هردومون ازجا پروند بلند شدمو مشغول جمع کردن سفره شدم تپش قلبم هنوزم کم نشده.بود بود مامان با کلي خريد وارد شد وبادبدن ما باهم اونم تنها کمي چهره اش درهم رفت
وجواب سلام علي روبه سنگيني داد تواشپزخونه مشغول ظرفا بودم که مادربا توپ پروارد شد
_چراتنهاييد توخونه جلودروهمسايه بده
_نميدونستم کسي نيست که بعدشم مامحرميم
_درسته ولي بد ميشد اگه همسايه اي ميديدتون چه فکري ميکرد
_حالا که چيزي نشده
_ازدست شما جوونا ليلي
يه چايي ريختم وبراش بردم.
_بيا اينم چاي اتيشي
_ممنون
نگاهش به تلويزيون بود ميخواستم بهش بگم که منو ببخشه به خاظر بد خلقيهامو و اينکه هميشه ازش فراري،بودم اونم براي خودخواهي خودم انگار نه انگار اونم دل داشت
دستشو گرفتم نگاهشو برگردوند
_چيه؟
_ببخشيد من………
نزاشت ادامه بدم انگشتش وبه نشانه هيس روي بيني گذاشت وبا مهرباني گفت
_توبرام عزيزتراز اين حرفايي انقدرکه اگه ده.سالم نبينمت ذره اي ازعشقت کم نميشه
خنده اي از خجالت کردمو سرموپايين انداختم سرشونزديک کردودرگوشم گفت
_مخصوصاالان
اخمي کردمو باارنج به پهلوش ضربه اي کوچک زدم
_اين ربطي به حرف قبليت نداشتا
_اره ولي به خدا ماهم دل داربم درست اهل نمازوروزه ايم اما ديگه بي رگ که نيستيم
_توواين حرفا تقوا پيشه کن برادر .!!
_ثوابم داره کجاي کاري ميخواي بمونم کلي ثواب کنيم
_نخير تاالانشم بنده بازجويي شدم
علي خنديدوگفت
_خداروشکر که دارمت ليلي من نبودي ديوونه.ميشدم سپس ازجابلند شدوگفت _کم کم ديگه بايد برم

زنگ درخونهبه صدا دراومد پشت هم مينواخت انگار خبر مهمي شده بود
چادرسرکردم وبه حياظ رفتم بازهم همچنان زنگ وپشت هم فشار مبداد اين ديگه کيه خدا دروبازکردم فاطمه بود
چهره اش پريشان وچشماش خون. …….نگاهش کلي حرف داشت گفتم چي شده شوکه بودوجواب نميداد انگاز زبونش بند اومد بود
هرچي ميپرسيدم جواب نميداد فقط اسم علي مياورد اسم علي
علي چي………علي چي………
فاظمه نگاهم کرد نميتونست حرفشوبزنه ازم خجالت ميکشيد هي علي علي ميکرد
_علي …..علي …..علي بي خبررفت جبهه
وارفتم روي زمين دست وپام جون نداشتم ياد اخرين روزافتادم که تواغوشش بودم چه قدر گرم بود يعني خالا حالا ها ندارمش واي نه خدا سرم گيج رفت وچشمام سياهي نقهميدم چي شد!علي نامر ..ليلي ..ليلي مامان
مامان صدايم ميکرد قدرت بلند شدن نداشتم انگاريه وزنه هفتاد کيلويي،روم بود
يه دفعه پريدم
اتاق خودم …شب …چهره نگران مامان
مامان علي رفت؟؟
_علي کجا بره مادر
_جبهه ديگه
مادرچشماش گرد شد
جبهه؟؟؟خواب ميدي مادر علي با اميرعباس توباغن پاشو صورتتو بشور پاشومادر
توان بلند شدن نداتشم دوباره روتخت ولو شدم علي واميرعباس ازپنجره صداموشنيده بودن علي بي توجه به اميرعباس ازپنجره اومد تو
اميرعباس_دفعه چندمته برادر؟؟
علي تازه فهميد سوتي داده خجالت زده سرشو پايين انداخت اميرعباس درحالي که ميحنديد گفت
_راحت باشيد
علي پرده.روکشيدوبايه حرکت بلندم کرد واي بازگرماي اغوشش ومني که مست ميشدم
_خواب ميدي عزيزم
بابي حالي نگاهش کردم
_خواب ديدم رفتي
سرمو به سينه ي گرمش چسبوندوموهامونوازش کرد چراسکوت تحويلم داد وحشت زده نگاهش کردم

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *