تبلیغات متنی
آپلود عکس با لینک مستقیم
بلیط هواپیما
خريد ممبر گروه تلگرام
جديدترين مدلهای پرده
جراحة العين
عملية تجميل الأنف
العلاج فی ایران
ساندویچ پانل
download free movies
باربری گاندی
نقش برجسته سفالی
سفال برجسته
سفال نقش برجسته
ساندویچ پانل
گنج يابی
باستان شناسی
گنج ودفنيه
کتاب اسرار و علائم نشانه ها

قالب وبلاگ
قاصدون
خريد بک لينک قوی
دفتر
کسب درامد از اينترنت
خريد کتاب گنج يابی
نم نم چت | چت روم فارسی | چت شلوغ
آپلود عکس
رویش بلاگ | ساخت وبلاگ ایرانی
چت روم
کتاب عشق شیرین
کتاب اسرار و علائم نشانه ها
Türk Seks Filmi
Türk Seks Filmi
تخته نرد
تخته نرد شرطی
باستان شناسی

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

[ad_1]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

آنچه گذشت: قسمت هفدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هجدهم”

…_سلام ليلي جان
_اا سلام مامان صبح بخير
_مامان امروز نري بيمارستانا ميدوني که امشب مهمون داريم
_مهمون؟؟
_وا دختر اره مصطفي ومهري تازه مادرشم ازتهران اومده
حرف مامان مثله پتک خورد توسرم اصلا حواسم نبود راست ميگفت بابا گفت براي فردا شب ميان واي خدا چرا من فکر کردم اخرهفتست با نگراني به مامان خيره شدم تمام حرف دلمو خوند سرشو تکون دادودروبست
رختخوابوروي زمين رها کردم ورفتم جلو اينه باز تصوير علي جلو چشمم بود وبازم خجالت
_اي خدا!!!!! مصطفي بگم خداچيکارت کنه پسره ي بي عقل اه
نگاهي با شرمندگي به عکسش کردم وازدراتاق بيرون رفتم نه مثله اينکه همه چي اماده بود کيسه هاي پراز ميوه وجعبه ي شيريني توي اشپزخانه نشون ميداد تنها کسي که حاضر نيس منم
يه چايي ريختم وبا بي اشتهايي خوردم بازم اين دلشوره وحالت تهوع لعنتي اومد سراغم هميشه همين بودم مثله قبل ازشهادت علي که اينطوري شدم وفاطمه فکرکرد باردارم
مامان متفکرانه درحال سرخ کردن بادمجان بود با احتياط پرسيدم
_حالا ساعت چند ميان؟؟
_شيش غروب !
ميوه هاروبرداشتم ويکي يکي شستم اصلا دلم نميخواست درباره امشب باکسي حرف بزنم براي همين بعد ازکارم سريع ازاشپزخونه بيرون رفتم نگاهم به ساعت بزرگ حال افتاد
ساعت ده صبح بود يعني چند ساعت ديگه سروکله ي خواستگارام پيدا ميشد اين اولين خواستگار من بود قبل علي که به کسي اجازه اومدن نميدادم بعد شهادتشم همين بود اما ديگه نتونستم مقاومت کنم وپاي اولين خواستگارمن به غيرعلي دربيست وپنج سالگي به خونه ما باز ميشد ……
سرساعت زنک درزده شد تمام پرده هاي اتقوکشيده بودم وچادر به دست روي تخت نشستم اصلا حوصله ي هيچ کاري نداشتم بازم صداي دمپايي هاي مادر توگشم پيچيد دروبازکردودرحالي که چادرش رامرتب ميکرد باتعجب بهم خيره شد
_اوا خدا مرگم بده چرا به خودت نرسيدي پاشو يه کرم به صورتت بزن رنگت مثله گچه پاشو اومدن
_کرم ميخوام چيکاربزاربدشون بياد ازقيافم برن

اين حرفا چيه دختر پاشو ببينم واي روسريت چرا مشکيه پاشو عوض کن شکوم نداره پاشو
_مامان توکه ميدوني من روشن نميپوشم بعد علي
_وا اين جه حرفيه پاشو ببينم
مادر به سمت کم رفت وغرولند کنان يه روسري ليمويي رنک بيرون اوردوداد دستم
_من برم سلام عليک توهم اومديا
صداي سلام وعليکشان بلند شد به روسري توستم نگاهي انداختم وبه ناچار،سرم کردم اولين باربود بعد دوسال روسري سياه نميپوشيدم تقريبا بوي کهنگي هم گرفته بود چند باز عطرموهم بهش زدم وازاتاق بيرون رفتم مهمونا درحال وارد شدن بودن اول خانم پيري که چادر گرون قيمتي سرداشت وانگشتاش پر از انگشترهاي بزرگ وسنگين بود پشت سرش مصطفي با کت وشلوار توسي رنگ هميشگي اش وبعد ازاونم مهري،که طبق معمول موقع ورود به خونه ما لپ هاش سرخ وگلگون ميشد نميدونم چرا تا چشمم به مهري،ميفتاد بدجور تودلم خالي ميشد
مادر مصطفي که اسمش منيژه خانم بود صورتم رابوسيدوماشالايي گفت وسرجاش نشست طرز نگاهش اذيتم ميکرد اصلا مثله مادرعلي نبود که خالصانه محبت ميکردوبا مهربوني باهام رفتارميکرد نميدونم شايدم نگاهم الکي به همه منفي بود بايد روخودم بيشتر کار ميکردم
بعد ازحرفاي،سرسري،به اشپزخونه رفتم ازشانس بدم زهره وامير مهدي هم نبودن وهمه کارها با خودم بود چند تا چايي ريختم وبا بي تفاوتي تمام به حال بردم مصظفي هم طبق معمول بدون اينکه نگاهم کنه چايي،روبرداشت ومشغول حرف زدن درباره قيمت زعفرون بابابا شد گاهي اوقات شک ميکردم حتي بيرون منوبشناسه انقدرکه بي تفاوت خودشو نشون مبداد
بعد ازپخش کردن جايي ها با اخمي که هميشه درمقابل مصظفي داشتم گوشه اي نشستم ومنتظر شنيدن حرفاشدم
مادرمصطفي صداشو صاف کردوگفت
_خدابيامرز سعادت پوربزرگ (چنان ميگن بزرگ انگاري ازپادشاهان قاجار بوده )خيلي ارزو داشت اين روزا روببينه (کدوم روزا معلوم نيس دفعه چند هزارمه اومدن خواستگاري واسه خودش بريدودوخت)ولي خب قسمت اون خدابيامرز نشد ومن هم شدم پدر وهم مادر اين پسرمنم خيلي مهربونوپاکه تاخالا کج نرفته هرجاهم بهش گفتم بريم خواستگاري رفته ولي،اينجا تنها جايي بوده که اصرار کرد حتما بريم وگرنه قبلا اصلا اظهار نظر نميکرد (مگه ميشه اظهار نظر نکنه يعني،براش فرقي نداشته واي خودم انقدرکه پريدم توحرفش خسته شدم )
بابا_خدابيامرزه اقاي سعادت پورومرد باايماني بود
منيزه _حالا هم ماامشب جهت اين امر خيرمژاحم شديم که اگه قسمت بشه دست اين دوتاجوونو بزاريم تودست هم البته اگه جواب ليلي جونم مثبت بشه
همه نگاهها به سمتم برگشت منم حرفي نزدم ،سرمو پايين انداختم
بابا_بهتره اول اين دوتا جوون خوب هموبشناسن وحرفاشونو باهم بزن

منيژه خانم_نظر منم همينه اول ملاک اين دوتا جوونن اگه اجازه ميديد حاج اقا اين دوتا جوون برن تو باغ حرفاشونوبزنن
بابا_خواهش ميکنم
بعد روبه مصطفي کردوگفت_پاشو مامان پاشيد باليلي خانم بريد توباغ حرفاتونو بزنيدو سنگاتونو وابکنيد پاشو مادر
باباهم با سربه من اشاره کردومنم بابي ميلي ازجابلند شدموجلوترازمصطفي به.طرف باغ بزرگ رفتم دلم نميخواست برم توباغ کوچيک اونجا پرازخاطرات علي بودومصطفي نبايد به اين قلمرومن وارد ميشد صداي قدم هاي سنگينش پشت سرم اومد فهميدم حالا ديگه دوتايي تنها شديم
_چرا نميريم باغ کوچيک
سرجام ايستادم وطلبکارانه به طرفش برگشتم ودست به سينه نگاهش کردم
_اونجا دنج تره
_من باغ بزرگ راحت ترم
شانه هايش رابالاانداخت ودنبال من وارد باغ بزرگ شد روي دوسنگ بزرگکنارهم نشستم وبه زمين خيره شدم هيچ حرفي باهاش نداشتم نميدونم چراقبول کرده بودم تا اينجا پيش برم شايدم دست سرنوشت بود مصطفي هم نشست وسکوت کرد
واي خداچرا حرف نميزنه بريم توخلاص شم
بازم ظلبکارانه نگاهش کردم براي اولين بارسرشوبلند کردوبهم گفت
_من ادمي ام که هميشه مسئله ازدواجمو به خونوادم سپردم شماهم انتخاب مهري بودي ولي بعد ديدم که بهتون علاقه مندم به نظرم مابهم ميخوريم حالا نظر شما چيه
چي بايد ميگفتم بايد يه کلمه ي پيدا ميکردم که بدش بياد يا نه مامان ايناروپس چيکارکنم واي خداچي تحويلش بدم …
_ببينيد اقا مصطفي من نظري درباره شما ندارم اگه من انتخاب مهري بودم شما هم انتخاب خانواده من هستيد همين
_خب اين علاقه به مرور به وجود مياد
باحرص گفتم
_بستگي به شخصش داره
_من ميدونم جاي علي اقا نميتونم پرکنم اما خب منم امتيازاتي دارم وضع ماليم بد نيس ميتونم يه زندگي خوب بسازم باارامش
_اين چيزا به نظرتون کافيه اقا مصطفي
_چرانباشه علاقه هم به وجود مياد به مرور من الان سي وپنج سالمه ازپس،يه زندگي برميام وسعي ميکنم خوشبختت کنم
با موندم چي بگم راست ميگفت همه چي داشت وبراي من که يه دختري بودم که اسم علي روم بودوشوهرمرده حساب ميشدم زيادم بود اما اين دلموچيکارميکردم مهرم بي علي چي
نگاهموبه سمتش برگردوندم صورتش سفيد بودوچشم وابروش مشکي شباهتي باعلي نداشت اما خب بدم نبود اروم وزيرلب گفتم
_به من فرصت فکر کردن بدين من اينظوري نميتونم جواب بدم
_تاکي؟
_تا هروقت شد نميدونم دقيق ازجابلندشدموبه طرف درباغ رفتم که صداش متوفقم کرد
_راستي من تهران زندگي ميکنم شمام بايد بيايد تهران چون کسب وکارم اينجاست اينو گفتم که بهتر تصميم بگيريد
پسرمعقولي بود اما ايا عقل تنها کافيه بود براي يه زندگي

اما يه بهونه خوب داشتم فوقش ميگفتم نميرم تهران وخلاص اونوقت مامان ايناهم راضي ميشدن ميگفت تهرانم که بمب بارون ميشدپس شايد مامان ايناخودشونه نميذاشتن برم
هردووارد اتاق شديم همه منتظر بودن ازچهرمون بخونن که چي بينمون گذشته اما چهره سردوبي روح مصطفي وچهره ي اخمالود من چيزي رونشون نميداد بعد ازصبحبتهاي مختصرکه درباره جنگ ومسائل روزشد بالاخره مهمونا رفتن وخداروشکر.چيزي قطعي نشد
من مشغول جمع کردن ظرفاي ميره شدم وبابا هم به بدرقه مهمونا رفت ميدونستم الانه که هردوبيان سراغم براي سوال وجواب وهمونم شد
مامان اومدوپيش دستي هاروگرفت وگفت
_ايناروبعدا جمع کني بگوببينم پسره خوب بود؟؟به نظر من که بد نبود معقول وسرسنگين
الهي بميرم چه ذوقي توچهره اش بود کاش ميتونستم قاطع بگم بله تاخيالش راحت شه
_بهش گفتم بايد فکر کنم فعلا چيزي نميدونم مامان جان
_اره مادرخوب فکراتوبکن انتخاب سختي اون خدابيامرز شانسي خوب بود همه که اينطوري نيستن
صداي دربلند شد بابا متفکرانه تسبيحشودوردستش ميچرخوندوصلوات ميفرستاد
مامان_حاج اقا رفتن؟
بابا_اره رفتن خب دخترم نظرت چي بود؟
مامان_ميگه بايد فکرکنم
بابا_باشه دخترم هرچه قدرميخواي فکرکن فقظ تصميمي نگيرکه پشيموني ببياربياره
ميخواستم بگم فکراموکردمو نميخوام اما چهره ي مامان وبابا که بعد ازفوت علي براي اولين باررنگ شادي روگرفته بود پشيمونم کرد بلند شدموبه اتاق رفتم عکس علي روي ديوار بهم چشمک ميزد نميدونم چرا احساس گناه ميکردم بغلش کنم شايد داشتم کم کم خودمو اماده ميکردم براي زندگي جديد اونم بدون اينکه ازته دل بخوام
اونشب بدون شام وبوسيدن عکسش خوابم برد.
صبح طبق معمول خواب موندم ازوقتي که علي فوت شده بود توانايي زود بيدارشدن نداشتم براي همين کلاسهامم هميشه ظهربه بعد ميگرفتم از جا بلند شدمو بدون خوردن صبحانه از خونه بيرون رفتم نه شام خوردم نه ناهار خداعالم بود چه بلايي سرم بياد
بيمارستان پرازمجروح بودهمه زخمي يه عمليات جديد هرروز وضع اين جنگ بدتروبدتر ميشد تخت خالي نداشتيم امکانات نبودوصداي گريه وشيون اجازه تمرکز بهمون نميداد حالم حسابي بد بود فشارکاراذيتم ميکرد اما حتي توقف يک دقيقه ايم باعث يه اتفاق بد بود بعد ازپنج شش ساعت سرپابودن بالاخره اوضاع اروم شدوهمه بستري شدن
تازه ياد خودم افتادم که تقريبا يه روز کامله که چيزي نخوردم سرم به شدت گيج ميرفت وبابدبختي ازبيمارستان بيرون اومدم
افتاب داغ هم بدترم کرده بود ديگه حتي توانايي روپا،ايسادنم نداشتم وهمه جاروسياه ميديدم

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

Loading…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *