رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

[ad_1]

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم”

…هه خب معلومه سوال مزخرفي بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب ميشد که صداي پاي يه نفردرباغ کوچيک بيدارم کرد…چشمانم رابازکردم سايه اي روي ديوار بود زيرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار ميدادم خدايا اين چي بود اميرعباس ميگفت باغ جن داره ها اما هميشه ميگفت شوخيه نکنه واقعي باشه سوره ناس ودوبارخوندم اما سايه هنوز متحرک بودم ونزديک تر ميشد تصميم گژفتم جيغ بزنم تابابااينا بيان اما ترسيدم تا اونابرسن دخلمو بياره سايه حلو جلوتر اومد خدايا توجون هرکي دوست داري دورش کن بسم الله بسم الله
ناگهان سايه رنگ واقعيت گرفت وچهره ي اميرعباس جلوپنجره ظاهر شد حتما توهم بود انقدربهش فکرکردم دارم ميبينمش دوسهّ بارزدم توگوش خودم اما نه واقعا خودش بود لباس خاکي رنگ جبهه وموهايي که کوتاه شده واي خدايا چشماش …چشماش کاسه ي حونه وروي گونه هاش پراشک مثله علي ازپنجره داخل شدزيرلب صداش کردم (اميرعباس)تابه من رسيدزانوانش خم شدنو شروع کرد به گريه منم همراهيش کردم دل منم بد جور خون بود قطره هاي داغ اشکش روي بازوانم سرميخورد واي ليلي گن زدي گند……
سرشوبلند کردوبهم خيره شد باورم نميشد اميرعباس قدوبد اخلاق من اينطوري شده واي فاطمه کجايي که ببيني به قول خودت شمر ذالجوشن داره برات اينطوري اشک ميريزه..نگاهموبهش دوختم دلم کباب شدازغصش
_نذاشتي بگم………گفتم ميره گفتم بزاربريم جلو نزاشتي امير عباس نزاشتي…چراانقدرديراومدي چشمم به درخشک شدپسر
اشکاشوپاک کردوگفت
_پسره خوبه؟خوشبختش ميکنه
_نميدونم پسربدي نيس اما کي مثه توميشد برا فاطمه ازيه جنس يه از کودکي ازيه جا
دستشوبه معناي سکوت بالاوردوارام به.سمت دررفت
_داغون شدم ليلي فکرنميکردم انقدرسخت باشه دعاکن خدابهم صبربده اونجا طاقت نياوردم گفتم براي اخرين بارببينمش وقتي تولباس عروس ازدورديدمش………
بغض نذاشت ادامه بده.وازاتاق بيرون رفت منم روي تخت درازکشيدم وتاتونستم براش گريستم

ساعت ازيازده هم گذشته بود اما حال بلند شدن نداشتم افتاب صاف ميزد توچشمم پتوروکشيدم ودوباره بخواب رفتم امروز جمعه بود پس طبق معمول ابگوشت ونهاردسته جمعي حتما مامان اينا ازديدن اميرعباس ذوق زده هم شدن وکل فاميلودعوت کردن .صداي قدمهاي سنگين زهره هم اومد حالا توشيش ماه بود اما شکمش ازحدمعمول بزرگتردروبازکردووارد شد
_سلام توهنوز خوابي ؟؟پاشو داداش گند دماغتم اومده ها
اروم به پهلوبرگشتم وگفتم
_توهم شانس اوردي وگرنه اميرمهدي هم ميشد لنگه اميرعباس
_خدانکنه پاشو بيا همه جمعيم
_اميرعباسم هست؟
_هست ولي طبق معمول انگارنيس
تودلم گفتم حق داره الان دلش خونه .بابدبختي ازجابلندشدم وبه حال رفتم همه دورهم جمع بودن حتي علي هم اومده بود مامان باديدنم سري تکان دادوگفت
_دخترم بيا به شوهرت برس دوساعته بدون تونشسته
اميرمهدي_بياکه غم دوريت کمرشوخم کرد
همه جزاميرعباس زدن زير خنده رفتم کنار علي نشستم
_سرحال شدي؟؟
_اره بهترم
_خداروشکر بازم براي ديشب معذرت
_حرفشو نزن ديگه
زيرچشمي اميرعباس وپاييدم داشت مارومتفکرانه نگاه ميکرد مامان ازاشپزخونه داد زد
_ميگم کاش ميگفتم فاطمه ويوسفم بيان
چنان نه اي گفتم که همه ازجا پريدن اخم هاي اميرهم درهم رفتوخودشو جمع وجور کردمامان که هنوز متعجب بود گفت
مامان_خيله خب چرا جيغ ميزني
اميرمهدي_ازگوش چپ علي داره خون ميادازصداي تو
._هيچي ميخواستم بگم خسته ان اونا اذيتشون نکنيد اميرعباس اخمشو پررنگ ترکردواخرم ازجابلند شدعلي باارنجش زدبه پهلوموگفت
_توهم انقدرخسته ميشي که نياي جايي
_چي!؟؟؟
_منظورم اون شبه ديگه
_واي علي ازدست تو
علي خنديدوگفت برم ببينم اين پسره چشه.پاک قاطي کرده
منم به.اشپزخونه رفتم ومشغول کارها شدم مامان وبابا درمورد جهيزيه وخريد عروسي من داشتن برنامه ميريختن که بعد فاطمه نوبت عروسي منه اما من انگار هنوزم توخواب ورويا بودم ازيه طرف امادگيشونداشتم وازطرفي هم ترجيح ميدادم زودتر عقد کنيم تابلکه علي ديگه نره
بالاخره بعد کلي بحث ونظر علي قول داد که بعد يه ماه که دوباره ازجبهه مياد بساط عروسي رو راه بندازيم وقت زيادي نبودوهمه بايد عجله ميکرديم انروز ديگه استرس هاي عروسي منرازفکر به اميرعباس واداشت
جهيزيه ام تقريبا کامل شده بودوفقط تدارکات مراسم مونده بود که يه هفته قبل عروسي با امدن علي قرابود انجامش بديم

اميرعباس وعلي دوباره به جبهه برگشتن واسترس ها نگراني هاي ما دوباره ازسرگرفت بااينکه مشغول تدارک مراسم عروسي بودم اما بازهول وولاي سلامت اميروعلي يه لحظه هم ازذهنم دورنميشد فاطمه به خانه بخت رفته بودوظاهرا زندگي خوبي داشت پدريوسف تودانشگاه خود ما استاد بودويوسف هم دانشجوي رشته پزشکي همان دانشگاه.هميشه اسم يوسف وتوي برد دانشگاه به عنوان دانشجوي،برترميديدم والحق که استعداد خوبي داشت.کم کم داشتم به وجود يوسف به عنوان شوهر فاطمه عادت ميکردم وجريان اميرعباس وبه.کل منتفي شده ميدونستم اما دل اميرعباس هنوزم صاف نشده بود ومن ميديدم که شب تا صبح توي باغ قدم ميزنه وفکرميکنه نميدونم پس چه حسي داشت که انقدر قوي ترازعشق بودواميرعباسو هم چنان مصمم ميکرد.بااينکه هردوتويه تاريخ رفتن اما اميرعباس ازخداش بود که برگرده وعلي برعکس اميرعباس دلش ميخواست دوربشه وچشمش به فاطمه نيفته اما علي نه دراخر هردوباهم رفتن وقرارشد يه هفته قبل عروسي برگردن
کارمنوفاطمه شده بود هرروزخريد رفتن وکار کردن انقدرکه شبا خسته وکوفته به خونه برميگشتيم وبدون شام ميخوابيديم بيچاره يوسف که يه جورايي درگيرمسائل ما شده بود.
اون روزم بافاطمه هردوبراي خريد پارچه لباس به بازاررفتيم.
بعد کلي گشت زدن بالاخره پارچه نباتي رنگي انتخاب کرديم وقرارشد همونروزبه مريم خانم تحويل بديم تا لباس را اماده کند توبازار،دلم هواي بابا روکردوبدم نيومد سري بهش بزنم همراه فاطمه به حجره زعفران فروشي هميشه شلوغ بابارفتيم نگاهي به داخل انداختم خانم واقاي جواني درحجره مشغول گپ وگفت با بابابودن
_اي بابا طبق معمول شلوغه ميخواي برگرديم
_نه بابا حالا که اومدي برو باباتو ببين ديگه دونفرکه بيشترنيستن
_باشه پس بريم توانگاراشناهم هستن که انقدربابا صميميه باهاشون
بافاطمه به داخل مغازه رفتيم
_سلام بابا
سلام حاج اقا
بابا بالبخند جوابمان رادادومردوزن جوان هردوبه سمت مابرگشتن بابا باديدن چهره ي کنجکاوشان گفت
_ليلي ذخترمه
دخترجوان خنده اي کردودستشوجلواورد
_سلام من مهري هستم خوشبختم
چهره ي سفيد وجذابي داشت شايد خيلي زيبا نبود اما الحق که پوست صورتش مثله صدف ميدرخشيد
باتعجب نگاهي به بابا انداختم
بابا_ليلي جان خانم واقاي سعادتي دختروپسر اقاي سعادتي ان قبلا براشون زعفرون ميفرستادم تهران حالا پسرشون اومدن براي ادامه کار
نگاهي به مرد جوان کردم پوست اوهم مثه خواهرش سفيدوبي نقص بود
بابا_ليلي جان رفتي توخونه يه خبربه مادرت بده که مهمون داريم
اقاي سعادتي_نه حاج اقا اگه اجازه بدين امشب بريم هتل بعداسرفرصت خدمت ميرسيم
مهري_ليلي جون شنيدم عروسي نزديکه؟تبريک
_بله

بله خيلي ممنون .خب با اجازتون من ديگه برم
بافاطمه خداحافظي کرديم وازمغازه بيرون رفتيم فاطمه نگاهي به پشت سرکردوگفت
_چه قدر خوشرنگ بودن
_اره خوب شد نيومدن ولي خونه غلغله ست ازوسايل من
به خانه که رسيديم برخلاف نظرمن مامان درحال صحبت بابابابودوفهميدم که امشب شام دعوتن باسرعت نورتمام مليله هاوپارچه ها وکله قندهاي وسط اتاقوجمع کرديم وريختيم تويه اتاق ودروبستيم
اصلا حوصله مهمون نداشتم اما چاره اي نبودوهيجکس حريف تعارف هاي بابا نميشد بالاخره ساعت شيش بعد ازظهربود که پيداشون شد هردوبايه دسته گل،بزرگ ازدووارد شدن مهري باديدن باغ وحياط دلش ضعف رفت وبدون سلام گفت
_واي باغتون فوقالعادست خوش به حالتون که اينجاييد
مادرخنديدولبخند زد
_سلام دخترم بفرما
_اوا ببخشيد سلام امقدرذوق زده شدم که همه چي يادم رفت
پشت سرمهري برادرش که بعدافهميدم اسمش مصطفي ست وارد شد وسلام واحوال پرسي بسياررسمي باهمه کرد
بعد ازنشستن مهمونا براي اوردن چاي به اشپزخونه رفتم مادر ازانجا هي به داخل سرک ميکشيدوميخنديد
_وا مامان به چي ميخندي؟؟
_واي ليلي مهراين دختربدجورافتاد به دلم نگاش کن مثله برف ميمونه براي اميرعباس چطوره؟
از حرف مامان جا خوردم وبدون فکرنگاهي به.مهري انداختم اما دلم هنوز پيش فاطمه بود من که نميتونستم اين قضيه روهضم کن واي به.حال امير روبه مادرکردموگفتم
_خيلي هم خوب نيس اميرعباسم که اخلاق نداره
_خيلي هم دلش بخواد پس،من مثه شير ميمونه قوربونش برم هردوهم که سفيدببين بچشون چه برفي بشه
_وا مامان رفتي سراغ بچه؟؟
مامان همونطورکه ميحنديد سيني چايي روبه سمت پذيرايي برد زهره متفکرانه به حرف هاي ما گوش ميداواخمهاش درهم بود
_تو چته!
زهره_مادرانقدرکه ازون دخترتعريف ميکنه ازمنم کرده؟
_وا خب معلومه روزي هم که.توروديد هميناروگفت
زهره_ولي انقدرذوق نداشتا انگارنه انگارمنم عروسم
رفتم کنارشو کمک کردم که بلند شود
_توکه اينطوري نبودي زهره پاشو برو پيش اميربشين پاشو
زهره بااخم هاي درهم رفت ومنم به دنبالش به حال رفتم پدرواقاي سعادت پور دائم درحال بحث زعفرون بودن ويه لحظه جدانميشدن مادرم که ازکنار مهري جم نميخوردودائم مشغول حرف بود.
حوصلم سررفت وازحابلند شدم دلم بدجورهواي علي روکرده.بود به باغ کوچيک.رفتم.تا بوي علي رواستشمام کنم اصلا دوست نداشتم جايي توجمع تنها بشينم وعلي کنارم نباشه تودلم گفتم
علي من کجايي که دلم حسابي برات تنگه کاش پيشم بودي امشب بدجوردلم گرفته که توروزايي به اين قشنگي نداومت
صدايي ازپشت سرمنوبه خودم اورد مصطفي واميرمهدي بودن که به.سمت من ميومدن
اميرمهدي_چي شدّ.هواي يارکردي

اره دلم شور ميزنه يه.کم
مصطفي با همون حالت جدي نگاهم کرد و گفت

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

 

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *