رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

[ad_1]

آنچه گذشت : قسمت دهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت یازدهم”

_چراجواب نميدي پس؟ چرا نميگي نميرم نميگي نرفتم همش خواب بود
چشماش پراشک شد!! امروز چه روزيه؟؟؟ واي يه هفتّه گذشته بود ياد،حرفش افتادم (احتمالا هفته ديگه اعزام شيم )زدم زير گريه
دستاشودورم حلقه کردفقط سکوت ميکردو
باهرقطره اشکم بيشتر منو به خودش ميچسبوند باگريه التماسش کردم
_بگو نميرم علي…بگو…بگو نامرد…اخه من بدون توجيکارکنم …نگو که رفتن نزديکه نگو
لباشو براي گفتن حرفي باز کرد
ما فردا…….ما فردا………… اعزاميم
حرفش مثه پتک خورد توسرم يعني چي پس چرا خبرنداده صداي گريم بلند وبلند ترشد همونظور که توبغلش بود به سينش ميکوبيدم
_نرو علي…نرو
مادرپشت در اتاق در ميزدوصدامون ميکرد گريه هاي منم همه ي خونه روبرداشته بود هيح کس خبرازرفتنشون نداشت صداي اميرعباس هم اومد که.ارام با مادرحرف ميزد
من همچنان تواغوشش گريه ميکردم سرموبلند کردم ديدم چشماش خونه وپراشک !!
د

زد زيرگريه بغلش کردم گرماي نفسش به قفسه ي سينم ميخوردواشکاش پشت هم روي پاهام ميريخت
_علي انقدرسنگدل شدي؟؟؟چرا نميگي نميرم ؟؟چرا به اين زودي…چرا علي …دلت مياد بدون من
سرشو بلند کردوموهاموزد پشت گوشم
_ميخواستم بي خبر برم که اينظوري نشه انگارهنوزم دلم بدجوري بند عشق دنيايي
امشب اومدم تا صبح کنارت باشم دلم ميخواست تواتاق پيش بودم اما نميشد براي همين زيرپنجره خوابيدم دلم نميخواست بدوني ليلي نميخواستم عذاب بکشي ميخواستم ازروزاي باهم بودن لذت ببريم دل من خون بود ازجدايي ليلي ذلي به روت نياورم
باز شروع به گريه کرد ديدن اشکاش ازدوريش برام سخت تر بود يعني ديگه بدتر ازاين نميشد صداي مامان وبابا نميومد انگارامشب همه ماروبه حال خودمون رهاکرده بودن حتي اسمونم گريه ميکرد نگاهي به ساعت انداختم فهميد قصدم چيه
_هفت ونيم ميريم
واي ساعت چهاربود يعني فقط سه ساعت ونيم ديگه کنارم بودبعدش معلوم نبود کي هموببينيم سفت تواغوش گرفتم دلم نميخراست يه ثانيه هم از دست بدم بندبندوجودشو ميبوييدم دوست داشتم تمام قطره هاي اشکشو نگه دارم پاهام خيس خيس شده يود پسري به برازندگي علي براي من اشک ميريخت اما مال من نبود تا چند ساعت ديگه هزاران کيلومتر دور ميشد اونم نه يه سفرعادي
_اگربهم ميگفتي حداقل اماده بودم
چشماي قرمزشوپاک کردودستموبوسيد
_اونوقت بيشترزجرميکشيدي
بابغض گفتم
پس توچي؟چه جوري،اين باروتحمل کردي اونم تنهايي توميدونستي روزجدايي کيه وحرف نزدي
لبخند تلخي زدوبه دستام نگاهم کرد
_خيلي سخت بود ليلي هرثانيه برام فقط تدايي اين لحظه بودوبس
صداي اذان بلند شد دلم نميخواست حتي نمازم بخونم چون اونجوري ازاغوشش دورميشدم اما به اصرارعلي نمازمونوخونديم
سرسجاده پلاک ون يکادموانداختم گردنش ودوباره به اغوشش پناه بردم

نسيم ملايمي به صورتم ميخورد فکرکنم بازاميرعباس پنجره اتاقو بازکرده بود عادت داشت صبحا که ميخواست بره سرکارهمه پنجره هاروباز کنه چشمامواروم باژکردم هواروشن روشن بود چرخي تورخت خواب زدم چشمم.به..شال علي خورد…واي شال گردن علي
تاژه يادم اومد کجام يکباره ازجا پريدم علي نبود
واي نکنه رفته باشه يعني بدون خداحافظي دور خودم ميچرخيدم گيج گيج بودم علي کجارفتي يعني دلت اومد واقعا …خدايا فقظ يه بارديگه ببينمش خدايا ازت خواهش ميکنم
ازاتاق بيرون رفتم مامان تواشپزخونه بود چشماش سرخ بودن چرا مامان گريه کرده سراسيمه دستشويي رونگاه کردم کسي توش نبود همه ي اتاق هاروگشتم نه اثري ازعلي بود نه اميرعباس مامان هنوز مشغول گريه وخورد کردن پياز تو دسنش بود
_مامان علي رفت؟؟کي رفت؟چرابيدارم نکردين ؟من ميخواستم خداحافظي کنم ؟خيلي نامردين همتون
روزمين نشستم وشروع کردم به گريه مامان با پشت دست اشکهايش راپاک کردوپيازتودستش را روي ميزگذاشت
_توميدونستي دارن کجا ميرن؟چرانگفتي ليلي؟
باگريه گفتم
_گفته بودن نگم .منم تازه فهميدم اميرعباسم رفت؟
_جفتشون صبح رفتن ماهم ديشب فهميدبم نميدوني چه حالي ام ليلي انگارتودلم رخت ميشورن اين راديو لامصبم ازصبح خبراي بد ميده من ازدست اين اميرعباس سرکش چيکار کنم اون ازپسرم اينم از تازه دامادم جفتشون رفتن جلوگوله دشمن اي خدا
مامان نشست وسرش را بين دستانش گرفت
_کي رفتن
_يه ساعتي ميشه
_چي يه ساعت ؟؟اخه قراربود هفت ونيم برن الان دهه
_نميدونم دخترتوهم وقت گيراوردي جاي اين کارا جلوي اون شوهرتوميگرفتي
سراسيمه ازجابلند شدم اولين مانتووروسري وبي توجه به رنگش پوشيدمو به طرف در رفتم
تاسرکرچه يه نفس ميدويدم انگارقدرت يه پلنگ تيزپاروگرفته بودم همه توخيابون نگاهم ميکردن به خيابون که رسيدم اولين تاکسي روسوار شدم وفقط گفتم ترمينال لحظات برام صدسال ميگذشت تودلم اشوب بود اگه ديگه نميديدمش چي واي نه خدا فقط يه بارديگه چي بابد نذر ميکردم هزارتاصلوات نذرکردم راننده سيگاري پشت لبش گذاشت وازاينه منوديد ميزد
_ابجي پريشوني
محلش ندادم حوصلّ جواب دادن به اين يکي رونداشتم راننده دوباره به آینه نگاه کرد
_چيه ابجي
عصبي شدم چه قدراين بشرحرف ميزد باعصبانيت گفتم
_ميشه تندتربريد
_چشم بابا چراميزني
راست ميگفت بيچاره دوکلمه بيشتر نگفته بود بالاخره به ترمبينال رسيديم ارتاکسي پيداه شدم ودويدم واي حداچه قدرشلوغه يعني اينا کجان ازاولين راننده سوال کردم که اتوبوس کجا وايميسّه بدون معطلي رفتم به سمت شرق ترمينال اما اتوبوسي نبود راننده ديگه اي روپيدا کردم
_اقا اتوبوس اهوازرفت؟
_بله ابجي ده دقيقه ميشه

ابجي اگه ميخواي ماشين سوارشي اون قرمزه هست اونم ميره اهواز
نااميدانه به ماشين نگاه کردم.ناگهان فکربه.سرم زد بايد منم ميرفتم من بدون علي نميتونستم دووم بيارم دوسه قدم به.طرف ماشين برداشتم
چهره علي يه لحظه هم ازجلوچشمم دور نميشد رفته رفته تعداد مسافراي اتوبوس زياد شد خدايا چيکارکنم برم يانه…يکي بهم ميگفت کجابري اونم بااين سرووصغ يکي ديگه ميگقت دلوبزن به درياوبرو توپرستاري واونجاهم بهت نيازدارن برو اما يه پام ميرفت يه پام برميگشت نميدونم سرنوشت برام چي ميخواست چهره علي چهره مامان که اگه ميفهميد منم رفتم سکته ميکرد همه همه روميديدم شايدم علي ازدستم عصبي ميشد شايد به عنوان زنش دوست نداشت برم اما نه علي اينجوري نبود کلي هم خوشحال ميشه بروديگه ليلي دوباره يه قدم به جلو گذاشتم اره بايد ميرفتم دوقدم جلوتر رفتم بازياد جشماي گريون مامان برم گردوند بايد پيش اوناهم بودم اي خداچه خاکي توسرم کنم
صداي روشن شدن ماشين اومد وحرکت کرد خاک برسرت ليلي ماشينم ررفت
با بي رمقي به سمت خونه برگشتم انگارنه انگارهموني بودم که مثه پلنگ ميدويد دروبازکردم حوصلّ راه رفتنم نداشتم روارد خونه شدم حال جواب دادن به کسي رونداشتم تصميم گرفتم مثله علي ازپنجره باغ کوچيک به اتاق برم اما پام که تواتاق رسيد خودم از دلتنگي زدم زيرگريه اخه هميشه پشت سرعلي اينظوري ميپريدم واي علي.چرا تنهام گذاشتي
_ليلي مامان؟بيافاطمه اومده ديدنت
سرموازروزانوانم بلند کردم وباچشماي گريون گفتم
_بگوبياد تو
فاطمه وارد اتاق شد واي خداقيافه اين ازمن بدتره خوب شد نفهميد اميرعباس دوستش دارّ وگرنه سکته ميکرد باديدن قيافه من بغلم کردوهردوباصداي بلند گريه کرديم
_ليلي چراگذاشتي بره حالا مابدون مرد چيکارکنيم ليلي …ليلي من ميترسم من چه جوري مراقب مامان باشم اونم بدون علي ليلي توزنش بودي چراگذاشتي يعني انقدربي خياله اين پسر
ّ_نه اون بي خيال نيس من ازقبل ميدونستم
گريه فاطمه قطع شد با چشماي بهت زده نگام کرد
_پس چرانگفتي؟چراقبول کردي
_چاره اي نداشتم دوستش داشتم
فاطمه رفت روي تخت وبه پشتي تخت تکيه دادجفتمون سخت توفکربوديم وبا اخم به درختاي باغ خيره شد…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *